هوای برفی
خاطرات روزانه من
سير نشده بودم !!خدا خدا ميكردم كمي شانس بيارم و راننده تاكسي مسير خونمون آدم با جنبه اي باشه كه يه دوده پر از اغراق راه بندازم و باد به قب قب بندازم و مثل كسي كه خيلي چيزها ميدونه كمي راجع به گروني و سياست حرف بزنم . آه !!!لاس زدن !!ببخشيد!!حرف زدن !!يك دوست بيشتر ندارم كه اون عاشق این کاره و از این کار لذت میبره !یعنی دوست داره و حال میکنه !!!خودشم اسم این کارو گذاشته لاس زدن .حالا هر چی که هست گاهی حسرتشو میخورم .......................................... تا که بوديم، نبوديم کسی... کشت مرا غم بی هم نفسی... تا که رفتيم همه يار شدند... چونکه خفتيم همه بيدار شدند... قدر آئينه بدانيد چو هست... نه در آنوقت که افتاد و شکست... خيلي وقتها نمي خواي شروع كني ، خيلي وقتها نمي خواي تموم كني اما خيلي چيزها در تصميم آدمي دخيل ميشه تا يه هو بزني زير همه چي ،تا اون چيزي كه نمي خواي رو انجام بدي .شايد از پس تصميم دلتنگي باشه شايد شادي باشه شايد خيلي چيزها اتفاق بيافته . شنیده بودم زندگی خیلی راحت وساده اس اما سخته به خدا !!! زماني كه كه زير اين همه سكوت له ميشي و ديگه صدات در نمياد و از كرخي نمي توني چشماتو كامل باز نگه داري بي تفاوتي مي بلعتت و يادت ميره قراره فردا هم با اين آدما روبرو شي و قراره نيشخند هديه ات كنند رسيدم . سوابق كاري رو روي برگه و شفاهي توضيح دادم در نهايت خانومه يه نامه ۲ خطي نوشته ميگه بيا اينو تايپ كن!!!! چي بايد بگم ؟؟ خوشم نيومده بود اما ني دونم واسه چي رفتم اوامر خانومه رو انجاميدم !!!گفت از فردا بيا گفتم تا پنجشنبه فرصت بديد و من با كاريابي هماهنگ ميكنم . پرتو ناب جاي خيلي خوبي بود .تميز و خوش بو با يه مدير كه امواجش خيلي خوب بود و شغلي كه ميخواستم .فكر كنم اسم مدير آقاي شعباني بود .سر يه كلمه مزخرف به نام تعهد اون كار رو از دست دادم چون بعد از استعفام حدود يك ماه كار انتقال وظايفم به نيروي جديد طول كشيد و پرتو ناب گفت نميتونه اين مدت رو صبر كنه و از دستم رفت. حالا ۲ خط از اين حرفهاي دل خوش كنك : خدايا حكمت قدمهايي كه برايم برمي داري بر من آشكار كن تا درهايي را كه به سويم مي گشايي ، ندانسته نبندم و درهايي را كه به رويم مي بندي ، به اصرار نگشايم کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد بسراپای تو لب می سودم کاش چون نای شبان می خواندم بنوای دل دیوانۀ تو خفته بر هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانۀ تو کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره می تابیدم از پس پردۀ لرزان حریر رنگ چشمان ترا می دیدم کاش در بزم فروزندۀ تو خندۀ جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم کاش چون آینه روشن می شد دلم از نقش تو و خندۀ تو صبحگاهان به تنم می لغزید گرمی دست نوازندۀ تو کاش چون برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا می کرد در دل باغچۀ خانۀ تو شور من ... ولوله بر پا می کرد کاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت پر تشویش ناگهان چشم ترا می دیدم خیره به جلوۀ زیبایی خویش کاش از شاخۀ سرسبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش در شعر من ای مایۀ عمر شعله راز مرا می دیدي فاطمه جونم !!! مي دونم وبلاگه كپي رو كه حرف خودت نباشه دوست نداري اما اينم قشنگه! نمي دونم فريبا چند بار دچار محروميت احساسي شده؟چند بار در حالي كه سايه مردي بالا سرش بوده احساستش رو تنهايي به رضايت وصل كرده؟چند بار از بي توجهي مردش گريه كرده و در نهايت از گريه به طغيانگري و بدخلقي رسيده؟نمي دونم فريبا چقدر تلاش كرده تا مردش تو تنهايي با اون حرف بزنه و بفهمتش؟ نميدونم چند بار تلاش كرده تا مردش از كلمات خوب استفاده كنه و اونو خرسند كنه ؟نميدونم چند بار به لحظه هاي بحراني و طوفاني رسيده و نيازمند آغوش و دلداري و همدردي همسرش بوده و محروم شده؟نمي دونم چه چيزهايي رو تجربه كرده ،چه ها ديده يا شنيده ،نميدونم درست رفتار كرده يا غلط ،خوب بوده يا بد اما در حال حاضر درگير جداييه چون قراره ديگه تحمل نشه .قراره تنها شه و مهم نيست چه ها قراره سرش بياد يا تجربه كنه .بچه اي هم كه داره نتيجه اصرار خودش بوده و شوهرش هم مردي به خرج داده و يه بچه گذاشته تو دامنش!!! با همه اين اوصاف فكر كنم طلاقش خيانت نيست !!!!!!!!!!!!!! خيانت ، سكوت نفرت انگيز مرديه كه نامرده و هميشه ته دلش گفته : كاچي به از هيچي !! سكوتش خيانت فاجعه باريه كه ديگه نميشه هيچ طوري جبرانش كرد سكوت كرده و حالا علاوه بر خودش ،فريبا و بچه اش هم بايد چوب كاچي خواستنش رو بخورن و ويرون بشن !سكوت كرده و با سكوتش دروغ گفته و فريبا و همه رو فريب داده كه من راضي ام و خواهان اين زندگي ام .سكوت كرده و به زندگي ادامه داده و اين رو نجابت به حساب مياره ، نجابتي كه كثيف تر از تمام بي عفتي هاي دنياست و قراره با اين نجابت كذايي زن و بچه اي از اين به بعد با طعم تلخ نفرت روزمرگي كنند . حداقل كاش همون اوائل شهامت مي داشت و دست از محتاط بودن برميداشت،دل فريبا رو ميشكست ،غرورش رو به باد ميداد و با خونسرديه تمام حقيقت رو بهش ميگفت ،لااقل اينطوري خودش بزرگتر ميشد و فريبا هم فريب خورده وبازنده اين قصه تلخ نبود و شايد تا الان سامان ديگه اي پيدا ميكرد .كاش اين لياقت رو به فريبا ميداد و كمي دست از كاچي كه تصميم داشت ولش كنه برميداشت. حالا بعد از اين همه سال اين سكوت سگي شكسته و در برابر كسي كه به نظر بهتر از فريباست به ستايش و زمزمه هاي عاشقانه بدل شده!با وجود همه ندونسته ها يه چيزو خوب ميدونم كه اين زمزمه ها به اندازه همون سكوت خطرناك و غير قابل اطمينانه . واي ! خداي من! زندگي يعني اين؟ ديگه بايد از سكوت و ساختن هم ترسيد چون شايد در پسش چيزهاي ديگه اي باشه !!!! بيچاره فريبا ،بيچاره بچه اش، بيچاره شوهرش و بيچاره ما كه شاهد اين بي چاره گي ها هستيم . پي نوشت : اگر در صبح دستهای تو زندگی می کردم ، مثل درختان مدام برگ می سرودم و با کبریت یاد تو ستارگان را روشن می کردم. هر شب چشمهای ماه را می شستم و هر روز از ابرها دستکشی برایت می بافتم . اگر در عطر حرفهای تو زندگی می کردم ، زمین را در گوشه ای متروک جا می گذاشتم و به شوق تو کلمه می شدم . با یک گل بهار می آفریدم و از پرندگان کلبه ای برای تو می ساختم . گاهی با خود می گویم ای کاش یک کفش بودم و همۀ عمرم را در عبور می گذراندم . ای کاش مورچه بودم که دنیا را بر دوش خود می گذراند و از پلکان زمان بالا می رود . ای کاش یک پرتقال گمنام بودم در باغهای نام تو . روزها می روند و دیگر نمی آیند . می دانم بازگشت همۀ روزها و رودخانه ها به سوی توست . تو یک روز آیینه های شکسته را تألیف می کنی و خاکستر های باستانی را به هیأت شعله در می آوری .کلمات می روند و دوباره می آیند هيچ كس كلمات را در گور نمي كند . راستي اولين كلمه اي كه قدم به دنيا گذاشت چه بود ؟ اولين كلمه اي كه لاله ها گفتند ؟ اولين كلمه اي كه پروانه گفت ؟ خوشا در روستايي ترين منطقه روح تو جاري شدن . خوشا در مجاورت ياسها و زنبق ها زيارتنامه خواندن . خوشا گره هاي بغض را در مهتابي نگاه تو گشودن . چقدر در صحراهاي ليلا آگين مجنون باشم ؟ به پنجره خانه من هم نگاهي كن ! هزاران سال است كه به انتظار عبور تو پلك بر هم نگذاشته ام . دلم مثل آسمان شهرهاي شمالي گرفته است . چيزي بگو ! قبل از اينه جانم به تسخير سايه ها در آيد ، حرفي بزن ! فرشته ها را آنقدر روي شانه هايم معطل كن تا از تپه هاي تو بالا بروم . بعد از كار تا ساعت ۹ راه رفتم و وقتي پاهام داشت قلم ميشد رفتم تو يه كتاب فروشي و كلي كتاب ها رو زيرو رو كردم .فروشنده پرسيد :چه كتابي ميخواي؟ من دليلي نداشتم بابت تعارف كردن!!!گفتم حالم خوب نيست !فقط ميخوام كتاب بخرم ! عذر خواهي كرد و رفت پي كارش . شوهر آهو خانم من رو به ياد دبيرستان انداخت ، خريدمش .بلنديهاي بادگير هم همينطور .چند تا كتاب ديگه هم خريدم . پياده برگشتم خونه .چقدر بعضي از مردها بيشعورند !!!!آقا من حق ندارم تو حال خودم باشم وپياده روي كنم و هيچ كسي رو نبينم ؟؟همش بوق و ....آرامش آدم رو به هم ميزنن. نمي دونم چمه ! نترسيد!!من خوبم !!ميخورم و مي پاشم و تو جمع هاي خانوادگي دست از وسط نميكشم و آخرین نفری ام که وسط رو خالی میزارم .خوش تیپ میکنم و تمیزم!! با ویوا رکاب میزنم! آنجل رو به آسمون میفرستم و تماشاش میکنم !برادر زاده ها و خواهر زاده هامو میبرم بیرون تفریح و کلی براشون خرج میکنم و خواسته هاشون رو برآورده میکنم انقدر که میگن دلشون عاشقمه !! همه میخوانم و از رفتن من به خونشون کلی استقبال میکنن!!!اما... اما فکر کنم یه دردی دارم !!با وجود انجام این کارها لذت نمیبرم . چیزی داره اذیتم میکنه که نمیدونم چیه ! یعنی به پوچی رسیدم ؟؟؟؟؟؟ دارم کتاب می خونم میخوام غرقش بشم و لذت ببرم اما ...
| Design By : Pichak |

