تبليغاتX
هوای برفی

























هوای برفی

خاطرات روزانه من

چشمم به دوغ كف متروست و دونه هاي سبزي كه توش له شده!!چند دقيقه پيش با همه آدماي تو مترو چشم تو چشم بودم اما الان پشت همه به منه!!واي چقدر آدم !!بي هدف 8 تا ايستگاه مترو رو رفتم و دوباره برگشتم و هيچ آدم تكراري نديدم .يه عالمه آدم كه همه جديد و تك بودند !!!

سير نشده بودم !!خدا خدا ميكردم كمي شانس بيارم و راننده تاكسي مسير خونمون آدم با جنبه اي باشه كه يه دوده پر از اغراق راه بندازم و باد به قب قب بندازم و مثل كسي كه خيلي چيزها ميدونه كمي راجع به گروني و سياست حرف بزنم .

آه !!!لاس زدن !!ببخشيد!!حرف زدن !!يك دوست بيشتر ندارم كه اون عاشق این کاره و از این کار لذت میبره !یعنی دوست داره و حال میکنه !!!خودشم اسم این کارو گذاشته لاس زدن .حالا هر چی که هست گاهی حسرتشو میخورم ..........................................

نوشته شده در 91/02/18ساعت 8:30 توسط بهار|

تا که بوديم، نبوديم کسی...

کشت مرا غم بی هم نفسی...

تا که رفتيم همه يار شدند...

چونکه خفتيم همه بيدار شدند...

قدر آئينه بدانيد چو هست...

نه در آنوقت که افتاد و شکست...

 خيلي وقتها نمي خواي شروع كني ، خيلي وقتها نمي خواي تموم كني  اما خيلي چيزها در تصميم آدمي دخيل ميشه تا يه هو بزني زير همه چي ،‌تا اون چيزي كه نمي خواي رو انجام بدي .شايد از پس تصميم دلتنگي باشه شايد شادي باشه شايد خيلي چيزها اتفاق بيافته . شنیده بودم زندگی خیلی راحت وساده اس اما سخته به خدا !!!

نوشته شده در 91/02/12ساعت 8:32 توسط بهار|

لبخند مي زنم و در پسش هزار بار سقوط ميكنم ، سقوط از هزاران دردي كه گفتني و براب آوردني نيست .فقط تعدادي مي فهمند كه لبخند ها تصنعي اند و غمي در پسش پنهان شده . همه عادت كردن به لبخندها و خنده هاي تصنعي !!!

زماني كه كه زير اين همه سكوت له ميشي و ديگه صدات در نمياد و از كرخي نمي توني چشماتو كامل باز نگه داري  بي تفاوتي مي بلعتت و يادت ميره قراره فردا هم با اين آدما روبرو شي و قراره نيشخند هديه ات كنند

نوشته شده در 91/02/05ساعت 13:54 توسط بهار|

شماره كاريابي رو از يه زير پله  برداشته بودم زنگيدم و امروز قبل از كار رفتم مصاحبه براي كار جديد !!

 رسيدم . سوابق كاري رو روي برگه و شفاهي توضيح دادم در نهايت خانومه يه نامه ۲ خطي نوشته ميگه بيا اينو تايپ كن!!!! چي بايد بگم ؟؟ خوشم نيومده بود اما ني دونم واسه چي رفتم اوامر خانومه رو انجاميدم !!!گفت از فردا بيا گفتم تا پنجشنبه فرصت بديد و من با كاريابي هماهنگ ميكنم .

 پرتو ناب جاي خيلي خوبي بود .تميز و خوش بو با يه مدير كه امواجش خيلي خوب بود و شغلي كه ميخواستم .فكر كنم اسم مدير آقاي شعباني بود .سر يه كلمه مزخرف به نام تعهد اون كار رو از دست دادم چون بعد از استعفام حدود يك ماه كار انتقال وظايفم به نيروي جديد طول كشيد و پرتو ناب گفت نميتونه اين مدت رو صبر كنه و از دستم رفت.

حالا ۲ خط از اين حرفهاي دل خوش كنك :

خدايا حكمت قدمهايي كه برايم برمي داري بر من آشكار كن

تا درهايي را كه به سويم مي گشايي ، ندانسته نبندم

و درهايي را كه به رويم مي بندي ، به اصرار نگشايم

 

اصلاً مگه ما تواناييه اينكه دري ببنديم  يا دري باز كنيم  رو داريم وقتي هر مسيري تعيين شده و يه چيزي به اسم سرنوشت آدمي رو به اين طرف و اون طرف ميبره و يه چيزي به اسم قسمت هم يه چيزهايي به ما ميده و يه چيزهايي ميگيره ؟؟؟من با اين فكرها زندگي نميكنم اما وقتي خيلي به درو ديوار ميكوبم ونتيجه اي نداره ميگم لابد راسته ديگه!!
نوشته شده در 91/02/04ساعت 11:36 توسط بهار|

کاش بر ساحل رودی خاموش                                  عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد                                      بسراپای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم                               بنوای دل دیوانۀ تو

خفته بر هودج مواج نسیم                                         می گذشتم ز در خانۀ تو

کاش چون پرتو خورشید بهار                                  سحر از پنجره می تابیدم                  

از پس پردۀ لرزان حریر                                          رنگ چشمان ترا می دیدم

کاش در بزم فروزندۀ تو                                          خندۀ جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی درد آلود                                   سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن می شد                                دلم از نقش تو و خندۀ تو

صبحگاهان به تنم می لغزید                                   گرمی دست نوازندۀ تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا                            نیمه شب ماه تماشا می کرد

در دل باغچۀ خانۀ تو                                             شور من ... ولوله بر پا می کرد

کاش چون یاد دل انگیز زنی                                 می خزیدم به دلت پر تشویش

ناگهان چشم ترا می دیدم                                      خیره به جلوۀ زیبایی خویش

کاش از شاخۀ سرسبز حیات                                  گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایۀ عمر                               شعله راز مرا می دیدي

فاطمه جونم !!! مي دونم وبلاگه  كپي رو كه حرف خودت نباشه دوست نداري اما اينم قشنگه!

نوشته شده در 91/02/03ساعت 11:37 توسط بهار|

چقدر هل شدن بده! كلاً آدم ميره زير سوال!
نوشته شده در 91/02/02ساعت 15:26 توسط بهار|

من فريبا رو نديدم ، اصلاً نميشناسمش ،‌فقط يه بار وقتي داشت فحش ميداد صداش رو شنيدم  يه بچه ۲ ساله  داشت و شوهري كه ۲ سال از خودش كوچكتر بود بعد از گذشت ۸ سال زندگي به خاطر شرايط بد اقتصادي همسرش بابت خريد خونه مجبور به زندگي مشترك با خانواده همسرش  شده بود .خيلي وقتها اون هم از تنش خسته ميشد  مثل همه  آدمهاي ديگه و با رو و بنه قهر رو ميبست و به خانه پدر نداشته اش ميرفت اما درنهايت با واسطه يا گاهي بي واسطه بر ميگشت در آستانه زندگي ۹ ساله اش قرار بود همسرش ازش جداشه ،گرچه فريبا بارها داوطلب اين جدايي بود اما حالا نشسته بود و تنها داوطلب آروم اين جدايي شوهرش بود و بس!قرار بود طلاقش بده چون ۸ سال تحملش كرده .حسي به بچه اش هم نداشت شايد اون رو هم مثل فريبا دوست نداره !!!!

نمي دونم فريبا چند بار دچار محروميت احساسي شده؟‌چند بار در حالي كه سايه مردي بالا سرش بوده احساستش رو تنهايي به رضايت وصل كرده؟چند بار از بي توجهي مردش گريه كرده و در نهايت از گريه به طغيانگري و بدخلقي رسيده؟نمي دونم فريبا چقدر تلاش كرده تا مردش تو تنهايي با اون حرف بزنه و بفهمتش؟ نميدونم چند بار تلاش كرده تا مردش از كلمات خوب استفاده كنه و اونو خرسند كنه ؟نميدونم چند بار به لحظه هاي بحراني و طوفاني رسيده و نيازمند آغوش و دلداري و همدردي همسرش بوده و محروم شده؟نمي دونم چه چيزهايي رو تجربه كرده ،‌چه ها ديده يا شنيده ،‌نميدونم درست رفتار كرده يا غلط ،‌خوب بوده يا بد اما در حال حاضر درگير جداييه چون قراره ديگه تحمل نشه .قراره تنها شه و مهم نيست چه ها قراره سرش بياد يا تجربه كنه .بچه اي هم كه داره نتيجه اصرار خودش بوده و شوهرش هم مردي به خرج داده و يه بچه گذاشته تو دامنش!!!

با همه اين اوصاف فكر كنم طلاقش خيانت نيست !!!!!!!!!!!!!!

خيانت ، سكوت نفرت انگيز مرديه كه نامرده و هميشه ته دلش گفته : كاچي به از هيچي !!

سكوتش خيانت فاجعه باريه كه ديگه نميشه هيچ طوري جبرانش كرد سكوت كرده و حالا علاوه بر خودش ،‌فريبا و بچه اش هم بايد چوب كاچي خواستنش رو بخورن و ويرون بشن !سكوت كرده و با سكوتش دروغ گفته و فريبا و همه رو فريب داده كه من راضي ام و خواهان اين زندگي ام .سكوت كرده و به زندگي ادامه داده و اين رو نجابت به حساب مياره ، نجابتي كه كثيف تر از تمام بي عفتي هاي دنياست و قراره با اين نجابت كذايي زن و بچه اي از اين به بعد با طعم تلخ نفرت  روزمرگي كنند .

حداقل كاش همون اوائل شهامت مي داشت و دست از محتاط بودن برميداشت،‌دل فريبا رو ميشكست ،‌غرورش رو به باد ميداد و با خونسرديه تمام حقيقت رو بهش ميگفت ،‌لااقل اينطوري خودش بزرگتر ميشد و فريبا هم فريب خورده وبازنده اين قصه تلخ نبود و شايد تا الان سامان ديگه اي پيدا ميكرد .كاش اين لياقت رو به فريبا ميداد و كمي دست از كاچي كه تصميم داشت  ولش كنه برميداشت.

حالا بعد از اين همه سال اين سكوت سگي شكسته و در برابر كسي كه به نظر بهتر از فريباست به ستايش و زمزمه هاي عاشقانه بدل شده!با وجود همه ندونسته ها يه چيزو خوب ميدونم كه اين زمزمه ها به اندازه همون سكوت خطرناك و غير قابل اطمينانه  .

واي ! خداي من! زندگي يعني اين؟ ديگه بايد از سكوت و ساختن هم ترسيد چون شايد در پسش چيزهاي ديگه اي باشه !!!!

بيچاره فريبا ،بيچاره بچه اش، بيچاره شوهرش و بيچاره ما كه شاهد اين بي چاره گي ها هستيم .

نوشته شده در 91/01/30ساعت 16:38 توسط بهار|

من ميدونم جهنمم چه شكليه !!! اگه قرار باشه جهنمي واسم مهيا شه نه داغه ! نه سياه! نه هيچ چيز ديگه اي !فقط پر از بوهاي بد و هوای کثیفه ...

پي نوشت :

اگر در صبح دستهای تو زندگی می کردم ، مثل درختان مدام برگ می سرودم و با کبریت یاد تو ستارگان را روشن می کردم. هر شب چشمهای ماه را می شستم و هر روز از ابرها دستکشی برایت می بافتم . اگر در عطر حرفهای تو زندگی می کردم ، زمین را در گوشه ای متروک جا می گذاشتم و به شوق تو کلمه می شدم . با یک گل بهار می آفریدم و از پرندگان کلبه ای برای تو می ساختم . گاهی با خود می گویم ای کاش یک کفش بودم و همۀ عمرم را در عبور می گذراندم . ای کاش مورچه بودم که دنیا را بر دوش خود می گذراند و از پلکان زمان بالا می رود . ای کاش یک پرتقال گمنام بودم در باغهای نام تو . روزها می روند و دیگر نمی آیند . می دانم بازگشت همۀ روزها و رودخانه ها به سوی توست . تو یک روز آیینه های شکسته را تألیف می کنی و خاکستر های باستانی را به هیأت شعله در می آوری .کلمات می روند و دوباره می آیند هيچ كس كلمات را در گور نمي كند . راستي اولين كلمه اي كه قدم به دنيا گذاشت چه بود ؟ اولين كلمه اي كه لاله ها گفتند ؟ اولين كلمه اي كه پروانه گفت ؟ خوشا در روستايي ترين منطقه روح تو جاري شدن . خوشا در مجاورت ياسها و زنبق ها زيارتنامه خواندن . خوشا گره هاي بغض را در مهتابي نگاه تو گشودن . چقدر در صحراهاي ليلا آگين مجنون باشم ؟ به پنجره خانه من هم نگاهي كن ! هزاران سال است كه به انتظار عبور تو پلك بر هم نگذاشته ام . دلم مثل آسمان شهرهاي شمالي گرفته است . چيزي بگو ! قبل از اينه جانم به تسخير سايه ها در آيد ، حرفي بزن ! فرشته ها را آنقدر روي شانه هايم معطل كن تا از تپه هاي تو بالا بروم .

نوشته شده در 91/01/29ساعت 8:36 توسط بهار|

ديدي والدين برا بچه هاشون جوجه مي خرن ؟ از اين جوجه رنگي ها كه دائم جيك جيك ميكنن؟ خدا اونها رو آفريده انگاري كه پدر و مادرها بخرن بدن دست بچه هاشون كه بچه ها با جوجو آشنا شن و انقدر فشارش بدن كه بميره !!! احساس اون جوجه هارو دارم و مي دونم كه جزاي جوجه رنگي شدن همينه ولي بازم ميگم اينها هيچ كدوم انتخاب من نبوده و نيست اما از اونجايي كه اختيار يه دروغ بزرگه من كاري ازم ساخته نيست .چقدر دلم ميخواد بالا بيارم ....

نوشته شده در 91/01/21ساعت 11:23 توسط بهار|

سال جديد رسيد و من مثل يه پر معلقم و بي تفاوت نسبت به هرآنچه كه در اطرافم اتفاق مي افته و اگه چيزي بخواد به من فشار بياره دست به دامن چيزهايي مي شم تا من رو بيشتر به عالم بيخبري هدايت كنه .

بعد از كار تا ساعت ۹ راه رفتم و وقتي پاهام داشت قلم ميشد رفتم تو يه كتاب فروشي و كلي كتاب ها رو زيرو رو كردم .فروشنده پرسيد :‌چه كتابي ميخواي؟ من دليلي نداشتم بابت تعارف كردن!!!گفتم حالم خوب نيست !فقط ميخوام كتاب بخرم ! عذر خواهي كرد و رفت پي كارش .

شوهر آهو خانم من رو به ياد دبيرستان انداخت ، خريدمش .بلنديهاي بادگير هم همينطور .چند تا كتاب ديگه هم خريدم .

 پياده برگشتم خونه .چقدر بعضي از مردها بيشعورند !!!!آقا من حق ندارم تو حال خودم باشم وپياده روي كنم و هيچ كسي رو نبينم ؟؟همش بوق و ....آرامش آدم رو به هم ميزنن.

نمي دونم چمه ! نترسيد!!من خوبم !!ميخورم و مي پاشم و تو جمع هاي خانوادگي دست از وسط نميكشم و آخرین نفری ام که وسط رو خالی میزارم .خوش تیپ میکنم و تمیزم!! با ویوا رکاب میزنم! آنجل رو به آسمون میفرستم و  تماشاش میکنم !برادر زاده ها و خواهر زاده هامو میبرم بیرون تفریح و کلی براشون خرج میکنم و خواسته هاشون رو برآورده میکنم انقدر که میگن دلشون عاشقمه !! همه میخوانم و از رفتن من به خونشون کلی استقبال میکنن!!!اما...

اما فکر کنم یه دردی دارم !!با وجود انجام این کارها لذت نمیبرم . چیزی داره اذیتم میکنه که نمیدونم چیه ! یعنی به پوچی رسیدم ؟؟؟؟؟؟

دارم کتاب می خونم  میخوام غرقش بشم و لذت ببرم اما ...

نوشته شده در 91/01/19ساعت 12:12 توسط بهار|


آخرين مطالب
» قاطی پاتی
» بي وقت
» سقوط
» رفت و آمدهاي سرنوشتي ...
» آرزو
»
» فریبا
» جهنم شما چه شكليه ؟؟؟
»
» چقدر تناقض دارم ...

Design By : Pichak